آخرین روزهای 10 ماهگی
به نام خدا بردیای عزیزم... زیاد حس نوشتنم نمیاد... این چند تا عکس و از مادرت داشته باش تا بعد: بردیا به روایت تصویر: یک صدم ثانیه قبل از پرتاب کلاه از سر... کوچه ی مامان بزرگ اینا: از طبیعت خونه ی مامان بزرگ استفاده کن عزیزم... تا چند وقت دیگه قراره این خونه ی ویلایی و پر از خاطره تبدیل به آپارتمان بشه (بردیا در حال خوردن پونه...) بردیا حمله میکند: بردیای متفکر...غمگین...(آخ که چقدر این ژستت مثل پدر بزرگ مرحومته) غمتو نبینم مادررررررررر نترس من اینجام عزیزم طبیعت بهاری و طوفانی برغان... و بردیا در حال کشف طبیعت داریم برمیگردیم...بعد از بارون و طوفان.. عجب هوایی شده ...
نویسنده :
مامان نسرین
16:04











